تبليغاتX
به رویای کدامین خاطره خاطر پراکنده ست

به رویای کدامین خاطره خاطر پراکنده ست

سر انجام به گفتن در آمدم....

دوباره سراغ وبلاگم اومدم و براش چند خطی نوشتم تا حداقل اون از این یکنواختی در بیادو حال و هوایی عوض

سلام

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود   چند روز پیشا میخواستم یه چیزی بنویسم اما نمیدونستم چی بنویسم یعنی میدونستم اما فکر میکردم این طرز نوشتن خیلی هم خوب نیست اصلاً جالب نمیتونه باشه اینکه هرروز بخوای یه چیزی بنویسی که فقط نوشته باشی فکر میکردم خیلی تکراریو بیمزه بشه آخه یه جورایی هیچ اتفاق خاصی نبود که من بگم جز یکنواختی از صب تا شب

اگر از حال ما بپرسید ای بد نیستیم ملالی نیست جز دوری شما گذشته از شوخی الان حالم خوبه یعنی اون روز که سرما خوردم اصلاً خونه نانا اینا نرفتم حتی دکترم نرفتم یه دونه cold stop  خوردم و هر یه ساعت یه لیوان از معجونای عجیب غریب مامی و سوپ طلایش صبح که از خواب بیدار شدم اصلاً انگار که نه انگار سرماخوردم مث آلرژی هر روز صبح بود حال و احوالم، البته مامان و بابای نانا مث همیشه اومدن و بهم سر زدن و کلی میوه و آب میوه برام آوردن و اسرار اسرار که بریم دکتر ولی بازم مث همیشه موفق نشدن این روزا رو اصلاً دوست ندارم یعنی خیلی وقت روزگار خوبی ندارم خوب نه به اون معنی که اتفاق خاصی افتاده باشه یا اوضا بد باشه خوب نبودن یعنی اون اتفاقه خوبی که منتظرشم و زندگیمو از این رو به اون رو میکنه و خیلی خیلی وقت منتظرشم نمی افته نمیدونم چقدر دیگه باید صبر کنم چقدر دیگه باید انتظار بکشم؟؟

صب خواب موندم 7:19 از خواب پریدم مث فشفشه آماده شدم و از ترافیک معروف 16متری اول تا زیر پل سیدخندان از مسیر میونبری که بلد بودم گذشتم ساعت 08:30 رسیدم شرکت

بازم مث هر روز که اینجا کسل کننده بود از صب میخواستم برم پیش دوست جونیام که از این حال و هوا در بیام نمیدونم چرا نمیشد وقتی هم رفتم پایین دیدم اوضا اصلاً خوب نیست یه جوری، تازه نگینم عصبی بود نگین یکی از همکارام که مدیر فروش از بودن با اونا خیلی لذت میبرم وقتی میرم پایین پیششون کلی بهم خوش میگذره یه عالمه هم با هم میخندیم یعنی اونجا تنها جایی که ناراحتی ها و دغدههای فکریمو فراموش میکنم از همه چی دور میشم آخه من یه کوچولو تقلید صدا میکنم صدای بچه ها رو در میارم کاملاً میرم تو حس همه میگن میشه مث یه بچه اصلاً فکر نمیکنیم که یه آدم بزرگ برای همینه که همه چیزو فراموش میکنم من عاشق بچه هام خیلی دوسشون دارم داشتم از نگین میگفتم فکر کنم چند وقت دیگه سالگرد ازدواجشون بشه دقیقاً نمیدونم کی شایدم دیرتر شوهر نگین از همکارای تو شرکت هردوشون خیلی مهربون و دوست داشتنی ان خیلی هم به هم میان  

 از دیشب ساعت 10 با نانا قهر کردم تا الانم باهاش حرف نزدم اونم اصلاً به روی خودش نمیاره اما من خیلی دلم براش تنگ شده امروز رفته بود ماموریت اصلاً بهش زنگ نزدم زنگ زدم خونه از مامان حالش و پرسیدم اونا هم به سرعت به گوشش رسوندن که پریس زنگ زده اینجا تو کجایی اونم به سرعت به من زنگ زد ولی من بازم با پورویی تمام اصلاً به روی خودم نیاوردم خیلی هم دلم ازش گرفته ناااااااااااااااااااناااااااااااااااا   تازشم خیلی  خیلی خیلی هم عصبیم دلمم خیلی گرفته هر روزم شده انتظار انتظار نتظار یه اتفاق یه شانس یه معجزه نمیدونم یا هرچیزی که بشه اسمشو گذاشت که به من رو بیار و زندگیم یکم متحول بشه از این یکنواختی در بیاد شایدم یه نمه از این رو به اون رو بشه 

فکر نکنید ناشکری میکنم باور کنید خیلی از این اوضاع خسته شدم من خیلی آدم تنوع طلبی هم کلی هم برای زندگیم برنامه و هدفهای قشنگ دارم این اوضاع کلافم کرده

از صبح تو گوگل دنبال سرویس خواب میگشتم  تا چند تا مدل خشکل پیدا کنم آخه شوهر یکی از دوستام کارگاه داره قراره چندتا نمونه بهش بدم برام بسازه که بطور اتفاقی وارد یه وبلاگ شدم خیلی خوشم اومد از همون حسایی که اون دفعه گفتم با خوندش بهم دست داد خیلی قشنگ بود یه دختر جوون که تازه وارد زندگی مشترکش شده بود مادرش مرده بود خیلی ناراحت شدم اما وبلاگ خیلی قشنگی داشت خیلی هم خوش سلیقه بود اسمش لیمو بود مثل لیمو تلخ و شیرین عکس سرویس خوابشو هم گذاشته بود دقیقاً همون رنگی بود که من دوست دارم و دنبالشم قرمز  اون باعث شد من دوباره سراغ وبلاگم و بیام و براش چند خطی بنویسم تا حداقل اون از این یکنواختی در بیاد و حال و هوایی عوض کنه

به قربان شما هفته به هفته به قربان شما مث من کی رفته Hello

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط رقصان بر زمین   | 

یه وقتایی یه کسایی میومدن به ما یه سری میزدن

سلام

یه وقتایی یه کسایی میومدن و به ما یه سری میزدن برام نظر میزاشتن و از کمو کاستیای وبلاگم میگفتن  اما دیگه نیستن امیدوارم هر جا که هستن خوب و خوش از همه مهمتر سلامت باشن ولی بهرحال دلم براشون تنگ شده....

من که سرما خوردم ششششدددید تازه سر کارم اومدم چشمام پر اشکِ صدامم گرفته  

خیلی حالم بد اینجا هم امروز خیلی کسل کننده است دلم میخواست خونه بودم میرفتم زیر پتو میخوابیدم   وقتی هم بیدار میشدم نانا پیشم بود با یه کاسه سوپ جو داغ وای چه حالی داشت ولی خوب چه کنیم این تعهد و وظیفه شناسی اجازه نمیده دیگه..

 اوووهووم

از صب که اینجا غاز میچرونم هرچی هم دسمال کاغذی بود بستیم به این بینی مبارک اگه بابا سلطان اینجا بود کلی بهم میخندید و دسم مینداخت هروقتم دستمال کاغذیو دستم میدید میگفت قورتش بده خیال همرو راحت کن

 تازه دیشب با این حالم خونه نانا اینا شام دعوت بودم داعیشو و زن داعیشم اونجا بودن زن داعیش خیلی دوست داشتنی طفلی مامان نانا تمام مدت حواسش به من بود که حالم خوبه یا نه منم تو تب و لرز وسط مهمونی حالی میبردم خلاصهههههههههههه داعی و زن داعی نانا ساعت 12 رفتن نانا هم منو رسوند خونه شب خوبی بود به خصوص با اومدن مهمونای عزیزی که به من خیلی حس خوبی میدن نمیدونم من چرا اینطوریم همیشه این سئوالو از خودم میپرسم واقعاً بقیه هم مث من این حسها رو دارن اینقدر عمیق حال و حواشون عوض میشه با دیدن هر آدمی یه حس خیلی خیلی عمیق پیدا میکنم بعضی ها هم منو میبرن به یه حسای جدید بعضی وقتا هم رفتن به بعضی جاها میبرم به یه حال و هوای دیگه یه حس قشنگی همراهم میشه نمیتونم توصیفش کنم شاید یکی از ویژگیهاش اینه که حس میکنم زندگی چقدر پیچیده است و چقدر میتونه زیبا باشه

خیلی حالم بده ساعت 2 میخام مرخصی بگیرم برم خونه نانا میاد دنبالم ببرم دکتر میخاد به من آمپول بزنهههههههههههههههههه ماااااااااااامااااااااااااااااان

نانا و مامانم هروقت من سرما میخورم دست به یکی میکنن که منو ببرن دکتر و آمپولم بزنن ولی خدارو شکر تا حالا که موفق نشدن چون هر دفعه دکتر میگه نیازی نیست

مامان نانا هم برام سوپ پخته البته فکر نکنم خیلی.......

ولی دستش درد نکنه واسه این هم محبت دیشب مث همیشه برام یه هدیه خوشل گرفته بود هروقت میرم خونشون یه کادو خوشل برام میگیره منم بد عادت شدم راستی یادم باشه دفعه بعد از دوستای عزیزم براتون بگم سمانه و کیانا و خاله پروین و نگین جونم

 

 

دیروز دیسی بودم امروز گذاشتم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط رقصان بر زمین   | 

بابا سلطان

 

*****

تو این چند وقتی که هیچی تو بلاگم نزاشتم خیلی اتفاقات افتاده خیلی شاید یکی از دلایلی که   چیزی ننوشتم این بود که نمی دونستم چه جوری جمشون کنم و راجبشون بگم البته اینجا هم کارم خیلی زیاد بود الان یکم وضعیت بهتره ناگفته نماند که تنبلی هم میکنم نمیدونم چَرا ...

اوووووهم

بگذریم داشتم می فرمودم (به قول یکی از خلبانا) خیلی اتفاقا تو این مدت افتاد (نمیدنم به کار بردن این کلمه افتاد درستِ یا نه ) کسی که خیلی ازم حمایت میکرد ،حرفمو میفهمید، خیلی بهم انرژی میداد به طرز ناگهانی رفت اصلاً باورم نمی شد تا مدتها تو شوک بودم مدام به خودم میگفتم حالا چه کار کنم حالا چه کار کنم... خلاصه بعد از رفتنش اینجا خیلی غریب شده بودم دیگه هیچ دوستی نداشتم آخه اون هم دوستم بود هم بابام بود هم معلمم بود و ... بعد از رفتنش یه دوره استخدام داشتیم نزدیک 35 نفر  تمام روزم و اونا پر میکردن خیلی هم خوب بود باعث میشد جای خالیشو حس نکنم بچهای شرو شوری بودن تو رنج سنی 19-  25  خیلی هاشونم تازه دبیرستانو دانشگاه رو تمام کرده بودن هنوز تو همون حال و هوا بودن باهاشون سرو کله زدن منو از این محیط دور میکرد تازه کارای اداری اونا تمام و کمال به عهده من بود وای نمی دونید برای استخدام اینجا چه مراحلی رو باید طی کرد اونم تو این شغل و اونم برای این تعداد البته این باعث شد به رئیس اصلیمون که خیلی رابطه گرمی هم نداشتم یکم نزدیک بشم  و اون منو بیشتر قبول کنه اون خیلی مهربونِ خیلی ولی به سختی میشه باهاش ارتباط برقرار کرد

 

شاید کاملاً درک نکنید من چی میگم شایدم لمسش کرده باشید رئیس قبلی که من بهش میگفتم بابا سلطان خیلی آدم متفاوتی بود اونم تو این سن و سال( البته خیلی سنش زیاد نبود52 سال) هم از نظر علمی هم از نظر اخلاقی و شخصیتی خیلی بالا بود( اگه اینارو بخونه خیلی خوشحال میشه، اینقدر خوشش میاد ازش تعریف کنی) به نظر من تو دنیا از یه همچین آدمایی 10 تا بیشتر وجود نداره میدونید از ساعت 8 صبح تا 5-6 بعدازظهر اونم هر روز یه زندگی ِ، وای اگه بد باشه،روزت یا روزگارت.

برای من که میشه خودِ زندان

 البته اون حالا شده مدیر عامل یکی از شرکتهای بزرگ انشااله چند وقت دیگه هم خیلی خیلی پیشرفت خواهد کرد.

خلاصه ماه رمضونو اینجوری  گذروندم البته حجم کارم خیلی بالا بود ولی این کافی نبود تا جای خالی کسی که کار کردن باهاش واقعاً یه عالمه دیگه بود و پر کنه برای همین سعی کردم با دخترای همسایه روبرویمون یکم خوش و بش کنم آخه خیلی اینجا کسل کننده میشد میدونید دوست شدن با اونا خیلی سخت بود البته با رویا دوست بودم از قبل اون از اون دسته از آدماست که خیلی راحت میشه باهاش دوست شد اون و هانی هردوشون  خیلی مهربونن نمیدونم شاید اونا هم پیچدگی خاص خودشونو داشته باشن ولی ارتباط باهاشون برقرار کردن خیلی راحت تر از شری و ریحان بود ریحان و شری یه اخلاقای خاصی دارن که سختر از هانی و رویا میشه باهاشون ارتباط برقرار کرد ریحان و ایمان شوهرش با هم همکارن نمیدونید چه دست پختی داره این آقای ایمان ریحان منو یاد ِ گل بابونه میندازه نمیدونم چرا ولی بهم حسی و میده که گل بابونه میده منو یاد اون میندازه اولش فکر میکردم خیلی آدم جالبی نیست یا خیلی خلقیاتش به من نمیخوره ولی وقتی بهش نزدیک شدم دیدم خیلی آدم جالبی یعنی اونی که نشون میده نیست جز اون دسته آدمایی که من خیلی ازشون خوشم میاد یعنی غیر قابل پیش بینی تازه تو خیلی موارد هم به هم شباهت داریم و، شری من بهش میگم خانم شیرِ آخه وقتی عصبانی میشه مث یه شیر میشه خدا اون روزو نیاره من که از 100 متریش رد نمیشم چنان قیافه ای هم براش میگرم که اون سمت من نیاد خلاصه اون روزای اولی که از بازرگانی اومدم اینجا فکر میکردم اصلاً نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم ولی الان جز بهترین دوستامن همش فکر میکردم خوششون از من نمیاد ولی الان خیلی هم دوسشون دارم البته خیلی طول کشید تا بهشون نشون بدم من چه جور آدمی هستم و چه خلق و خویی دارم . الان اینجا خیلی خوبه منم دوستای خوبی دارم. اوه داشت یادم میرفت یعنی یه نفر دیگه یه عضو نسبتاً جدید که دوماهی میشه که اینجا اومده اصلاً قابل تعریف نیست اصلاً من که هنوز نتونستم باهاش کنار بیام بیخیالش بعدن بیشتر راجبش میگم

 البته بازم تو این مدت اتفاقای زیادی افتاد مثلاً دزدیدن شلمان باران اومدن اخطاریه که برای من خیلی ناراحت کننده بود (مربوط میشه به یکی از کارایی که دارم انجام میدم )گرفتن هدیه از مامان بابای نانا توی عید فطر...

 

 

 

و

و

3 مهر

که تولد پپر خانوم بود وای چه روزی بود یه عالمه بارونای قشنگ اومد یه روز قبلش.

 اولین کسی که بهم گفت تولدت مبارک ریحان بود فکر نکنم هیچ سالی یادم بره که چطوری از در اتاقم اومد تو و با داد و فریاد و بالا و پایین پریدن همش میگفت مبارک مبارک تولدت مبارک.  امسال سه مهر میشد جمعه من پیش خانوادم بودم صبحش رفتم یه جایی که همیشه میرم و خیلی دوسش دارم و بهم آرامش میده همراه مامی و په په خیلی ظهر خوبی بود آخه من ساعت 11 و نمیدونم چند دقیقه ظهر تو بیمارستان هدایت به دنیا اومدم

ناهار بیرون بودیم مهمون مامی اول رفتیم همون جایی که مامان وقتی منو باردار بود بابا میبردش اونجا جیگر میخوردن (زیر بازارچه تجریش )جیگر خوردیم مامان کلی از بچگیای من میگفت بعدشم رفتیم همون رستوران همیشگی بال کباب شده خوردیم اینقدر خورده بودیم که ترجیح میدادیم پیاده روی کنیم تا مستقیم بریم خونه موقع پیاده روی منم کلی خرید کردم برای خونمون خلاصه با کوله باری از خوش گذشتنا راهی خونه شدیم آخه قرار بود نانا با خونوادش شب بیان خونه ما نانا گفته بود برای تولد من یه جفت جوراب خریده منم تو ذوق دیدن جورابا بودم طفلی نانا چقدر از من غر شنید به خاطر کادوی تولدم.

اِ راستی من همونیم که نمی دونستم چی بنویسم یادتونِ تا یادم نرفته بگم کادوی تولدم از نانا یه جف گوشواره خوشل بود بازم یه عالمه اتفاقات و حرفای نگفته دارم براتون از آدمای جورواجور و جدید اینجا ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط رقصان بر زمین   | 

من عاشق پاییزم اعداد7 و 3 رو خیلی دوست دارم بهم میگن پریس

سلام

من پریسم البته پپرم صدام می کنن 3 مهر 25 سالم تمام میشه عاشق پاییزم خیلی خوشحالم که تو این ماه به دنیا اومدم حتی روزشم خیلی دوست دارم من عاشق عدد 3 و 7 هستم تازه جالب اینجاست که حروف ابجد اسمم 273 میشه خیلی دوسش دارم

من نمی دونم چی باید بنویسم از وقتی وبلاگم و ساختم باران(دوست جونم) همش میگه چرا شروع نمی کنی چرا هیچی نمی نویسی منم میگم نوشتنم نمیاد نمی دونم چی بنویسم از کجا شروع کنم چجوری بنویسم آخه، بغیر از اینکه اینجا پر از وبلاگ نویس حرفه ایی که خیلی وقت مینویسن و خیلی هم قشنگ مینویسن نمیدونم چی باید بنویسم شایدم هنوز اعتماد به نفسشو پیدا نکردم یا سوژه نوشتن و البته یه نمه تنبلی هم می کنم نمیدونم از کجا شروع کنم ولی مث اینکه....

 خیلی وقت زندگی من به قسمت مهمش رسیده البته خیلی وقت خیلی وقت که نه یعنی به طور رسمی از ۱۲ مرداد عقد کردم ولی خوب یه دوره عجیب و غریب و تا اینجا طی کردم که دست خدا خیلی توش دخیله یعنی من فقط پیش میرفتم اون بود که فرمانروایی میکرد و منم بعضی وقتا یه سرباز سرکش بعضی وقتا هم یه سرباز مطیع بودم فکر کنم دیگه کافی فعلاً....

 تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط رقصان بر زمین   | 

سر آنجام به گفتن در آمدم ...

من،
سكوت،
تنهايي،
شب،
ياد تو،
صداي تو،
خنده اي تو،
وجود تو،
...
هر روز كه ميگذره ،
احساس ميكنم،
هم يه قدم بهت نزديك ميشم،
هم يه قدم ازت دور ميشم،
ولي،
من،
سكوت،
تنهايي،
شب،
تو،
هميشه،
با هم ،
هستيم...

سر انجام به گفتن در آمدم

از سخنان دلم که به تو بگويم

شاعر هرگز نبودم

و نه عاشق ...

ديوانه ای گمگشته

ره گذر اين زمانه

سر آنجام به گفتن در آمدم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط رقصان بر زمین   | 

نمی دونم چی باید بنویسم .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط رقصان بر زمین   |